|
سلام عزیزم می خوام بگم علاقه و محبت شديدي كه سابقا به تو ابراز مي كردم + نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 21:25 توسط شیده |
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی آه باران من سرا پای وجودم آتش است![]() پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی![]() + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 22:48 توسط شیده |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 21:11 توسط شیده |
وقتی تو خونه تنهام .... چراغارو خاموش می کنم ! همه جا تاریک تاریکه ! توی تاریکی همه ی کارامو می کنم ..... توی تاریکی بهتر می شه فکر کرد .... توی تاریکی بهتر میشه دید !! وقتی چشمات به تاریکی عادت کنه ...... چیزایی که تو روشنایی بهشون توجه داری رو دیگه نمی بینی ! خیلی ساده ست .....! نه مساله فرار از حقیقت نیست ..... بلکه ... درک حقیقته ! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 20:53 توسط شیده |
دل ما آن قدر رویاهای نقره ای خواست
و بهانه ی آسمان را گرفت
پنجره ای به رویش باز شد ....... مثل راه .... قدم گذاشت .... چشم که باز کرد
تمام راه را دویده بود
............
........
این دیوار های تاریک ... نور می خواهند .... برای انعکاس تو
زمستان نمی شود که دست هایت را بگیرم ؟
...................
...........
خداست در آسمان چشم انتظار من
شب ها ستاره می فرستد برایم
به خوابم
نقره ای می کند رویاهایم را
و قول می دهد که هر شب برایم قصه بگوید + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 20:51 توسط شیده |
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 13:57 توسط شیده |
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 13:49 توسط شیده |
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 13:34 توسط شیده |
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 13:28 توسط شیده |
خدايا + نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 19:42 توسط شیده |
|
| ||||||